تبليغاتX
اشـــــک رویــــــــدر

اشـــــک رویــــــــدر

یا برخیز یا ساعتها را بگذار بخوابند،بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست

بچه که بودیم ننمون نذاشت حتی یه دفعه خار بره تو پامون و این باعث شد بزرگ که بشیم هر کی از راه برسه یه سیخ بکنه تو چشمون!
مادر دیگه،خوبتو می خواد...
روز مادر رو به تموم مادرای جهان به خصوص مادر و مادر بزرگ گلم تبریک می گم.

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 17:30 توسط Ashk| |

اینو گذاشتم واسه کسی که یه روزی نزدیکترین کس بود بهم٬اما حالا دیگه با «تلسکوپ» هم نمیشه دیدش!

… اگه نگرانی داشت یا کمبود
ناهمواری داشت راهش یا کج بود
گذر ماهها سخت بود و ناراحت بود
یکی کنارش تا آخر بود
حتی اگه باز باهاش قهر بود
دغدغش، دغدغم بود
خنده اش، قهقهم بود
بد باهاش حرف میزدم مصلحت بود
مشکلا برطرف بود. در حد توانم
بهش یاد دادم در حد سوادم
که اگه خیلی ها برنده نباشن
ولی پیروزن، خسته نباشن
خودش میدونه با کی ام
آسمونش اگه ستاره نداشت با چراغ قوه بالا سرش بودم
اگه لخت میشدن بالها، پرش بودم
که پرواز از یادش نره، حفظ…؛
بکنه آسمونا مال مان، حتی اگه باشه سلول درش سفت
میدونه با کی ام
تخم چشم بود، نشون میدادم کلی نکته بهش
میدونه با کی ام
خوبش رو میخواستم، خدا شاهده، لعنت به منکرش 

...چه جوری بدم توضیح بهت؟
هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری شه
نه، نکن توجیهش. مگه جز اینه
که همه خوبیا رو واسش آرزو میکردم
که روحیه ش شه بازم شاد؟ ها؟
مرام رو اونی که از قصد باخت همش
تا رفیقش رو برنده ببینه یادم داد... 

...من هنوز همونم، همون
عوض اونایی شدن که نموندن پهلوم
این که همیشه حاضر نبودم، قبول
ولی باور کن در اون حد نبود...

میدونه با کی ام
تخم چشم بود، نشون میدادم کلی نکته بهش
میدونه با کی ام
خوبش رو میخواستم، خدا شاهده، لعنت به منکرش

                                                              «سروش هیچکس»

 

پ.ن:ما که از همه خوردیم تو هم یکیش٬همه رفتن تو هم به پیش.

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:36 توسط Ashk| |

 «رویدر»

میگه پنجاه سال پیش اسمشو شنیدم

زمانی که آرد می بردیم و خرما می گرفتیم

میگه خرماتون مث قند بود

میگه هنوز مزش زیر زبونمه(بعد پنجاه سال!).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جالبه نه؟

جایی که یه روزی فرسنگ ها اون طرف تر رو هم نون می داد

الان ایل و تبارش واسه نون شب٬دارن ترانزیت می شن به شهرهای اطراف

تقسیر چیه؟

این که از تو شکمش ماشینی رد نمیشه؟

یا این که معدش گاز نداره بده بیرون مث «عسلو» بشه واژگون؟

هااااا؟

تقسیر چیه؟

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 3:27 توسط Ashk| |

     موزيك‏ ‏جديد‏ ‏و‏ ‏فوق‏ ‏العاده‏ ‏زيبا‏ ‏از‏‏'‏احمد‏ ‏دردري‏'‏و‏'‏فزاع‏'‏با‏ ‏نام‏ ‏‏'‏دارم‏ ‏ميرم‏ ‏حرفي‏ ‏نزن‏'‏

uq53111e8whq1bgdvgf.jpg

 

                    دانلود از سایت بزرگ بندریها دات کام(کلیک کنید)

 

نقد و بررسی این اثر از زبان اشک رویدر در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 3:46 توسط Ashk| |

ز كوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي


از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي


چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت كن


كه قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي


ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است


كه زد چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي


به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشاني


به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي...

                                                    

 سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 5:3 توسط Ashk| |

نود منو بیست ساله کرد

یه نودی که خیلی چیزا رو تحویلم داد

ولی به هر حال...

داره تموم میشه وباید تحویلش داد

توی امسال...

خیلی ها ازم زده شدن وخیلی ها هم خودم زدم قیدشون رو

توی بیست سال...

این آدما بودن که بی دلیل شکستن غرورم رو

اما٬توی امسال...

یاد گرفتم که چطوری بجنگم

حتی با نفسم

الان خوشحالم...

خوشحالم که حداقل تونستم بشکونم غرور چندتاشون رو.

به من گفته بودن ازرش هر چیزیه که کف دستو سیاه تر کنه!

ولی الان ارزش داره واسم اون چیزی که داره می رقصه کف دستم

یکم خستم...

ولی هستم پای عهدی که با نود بستم.

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 4:18 توسط Ashk| |

سه چار سالشه

همش داره فارسی حرف می زنه!

بهش می گم:پس چرا اچمی یادت ندادن؟!

می گه: مامانم گفته اچمی زشته!

پ.ن:امثال همین مامانان که با تفسیر احمقانشون یک نسل رو نابود می کنن.

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 3:19 توسط Ashk| |

اینا رو می نویسم نه واسه اینکه نظرا بشه جلبشون

اینا رو می نویسم تا حداقل٬فردا نوه نتیجه هام بدونن چی گذشت تو مخ جدشون

یه نصیحت هم دارم واسه نسل بعدشون...

گذشته رو من می دم بهت صاف نشون

تو حواست به آینده باشه ٬قبل اینکه بیفته دست مرده شور.

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 0:14 توسط Ashk| |

اتوبوس وایساد و یه عده بچه دبستانی هف هش ساله ریختن تو

فکر کنم جمعا یه درزن می شدن

به محض ورود٬اتوبوس رو گذاشتن رو سرشون

اما چیزی که توجه ام رو به خودش جلب کرد سر و صدای بیش از حدشون نبود

بلکه  دود هایی بود که از لای انگشتاشون درز می کرد!

اره

همه «نخ» به دست بودن!

محکم پُک می زدن و بعد دودش رو  شلیک می کردن تو صورت هم دیگه

هیچ کدومشون هم شکل هم نبودن

یکی دراز و لاغر

یکی کوتاه و تپل

یکی بی حال و پژمرده...

یکیشون هم عین توپ بسکتبال گرد بود

چند متری شکمش زده بود بیرون

نگاه کردن بهش هنگام پُک زدن خودش خنده بازاری به پا می کرد

انگاری داشت ادای یکی رو در میاورد...

باباش؟! عموش؟! یا شایدم داداشش؟!

واقعا نمی دونم بگم جالب بود یا مسخره!

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 0:51 توسط Ashk| |

جوونای مردم دنبال «خودکار آبی» خار و گرفتارن

جوونای ما دنبال «سرویس آبی»

هر دو خارن٬اما این کجا و آن کجا!

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 0:21 توسط Ashk| |

برخی کامنت گذاشتن که اون پست رو حذف کن و نپرس چرا چون خیلی چیزا رو نمی دونی!

پست رو برداشتم ولی فقط  چون احساس کردم قضاوتم زود بوده

چراش رو هم نمی پرسم چون خوب می دونم  چی تو ذهنت میگذره

ولی حرفام سر جاشه...

هدف هر چی بوده فقر ما رو می رسونه

و این چیزی نیست که بشه انکارش کرد

این کار وضع رو بد تر می کنه

این مسائل  تمام ذهنم رو مشغول کرده

 

آخه چرا

 

چرا ما داریم ازقصد راه رو کج می ریم

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 1:44 توسط Ashk| |

(وقتى رحمت الهى(باران) قطع شود و چشمه‏ها و قنات‏ها بخشکد و کمبود آب پدید آید، براى نزول رحمت الهى و آمدن باران، نمازمى‏خوانند. نام این نماز، نماز استسقاء، یا نماز باران است.

این نیز، یک درس توحیدى و توجه دادن به قدرت و رحمت الهى است، زیرا در خشکسالى و قحطى و بى آبى،از دست هیچکس، کارى‏بر نمى‏آید، تنها خداست که مى‏تواند با فرستادن ابرهاى باران‏زا، رحمت‏خویش را بر سر مردم بگسترد.

بى آبى یک منطقه و نیامدن باران، نشان از قهر خداوند و گاهى به سبب گناهانى است که مردم جامعه انجام مى‏دهند. پس توجه به خدا و گریه ‏و التماس و توبه و تضرع، سبب مى‏شود خداوند عنایت کند و کم‏آبى را برطرف سازد. نماز باران براى جلب رحمت‏ خداوند است.

از آنجا که این نماز، براى جلب رحمت پروردگار است، در مستحبات ‏آن امورى ذکر شده که همه،حالت رقت و زارى و نیاز بندگان را مى‏رساند و جلب رحمت مى‏کند. از جمله:

- بهتر است مردم روز شنبه و یکشنبه و دوشنبه را روزه بگیرند و روز دوشنبه با زبان٬دهان و حالت روزه به صحرا رفته و نماز بخوانند.

- زیر آسمان جمع شوند.

- پا برهنه باشند.

- مردم، منبر را با خود به صحرا ببرند.

- جاى پاکى را براى نماز، انتخاب کنند.

آورده اند:حضرت سلیمان (ع) با اصحاب خود برای نماز باران  ‏بیرون مى‏رفت. در راه، به مورچه‏اى برخورد کرد که یکى از پاهایش را به ‏آسمان بلند کرده بود و مى‏گفت: “خدایا! ما مخلوقات ضعیف تو هستیم و از روزى تو بى‌نیاز نیستیم، پس به سبب گناهان بنى‌آدم، ما را به هلاکت ‏مرسان.حضرت سلیمان (ع) به اصحاب خود فرمود: برگردید! همانا به‌خاطر دعاى غیر خودتان سیراب شدید.

البته این نماز، از آن‌جهت ‏حساسیت دارد که اگر خداوند، دعاها را مستجاب نکند و باران نفرستد، مایه شرمندگى‏ نمازگزاران مى‏شود که خدا به آنان توجه ننموده است. از این جهت، اقدام به ‏این نماز، جرات و ایثارى در حد مایه گذاشتن از آبرو مى‏طلبد.)

 

اما...

 

ــ خدایا ما  مردمان «رویدر شهر»نه نای برهنه راه رفتن داریم و نه حال و حوصله ی روزه گرفتن

صحرا که نه٬ولی منبر را  با خود به چمن های مصنوعی بریدم تا به هرحال زیر آسمان بوده باشیم! 

در آخر نمی دانیم واقعا توبه کردیم یا نه!

به هر حال اگر باز هم بر ما باران نفرستی٬هیچ که پیش تو احساس شرمندگی و بی آبرویی نمی کنیم

بلکه آنقدر گستاخ هستیم که از سگ های گرسنه ای که به سبب گناهان ما از خشکی صحرا به شهر رو آورده اند با ذوق و شوقی احمقانه عکس یادگاری بگیريم‏.‏‏ ‏

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 1:6 توسط Ashk| |

یه شب بارونی بود آخرین بار که دیدمش.

منو فرستادن دم خونش تا درخواستی ازش داشته باشم

گفتن خونه نیست اگه می خوای ببینیش برو مسجد

یکم تعجب کردم! آخه وقت نماز نبود!

ولی رفتم...

در مسجد رو که وا کردم هیشکی رو ندیدم جز یه پیرمردی که نشسته رو به قبله و داشت هی تکون می خورد!

اره خودش بود

فهمیدم که داره قرآن می خونه

ولی من رفتم جلو و خلوتش رو به هم زدم تا پیغامی که داشتم رو بهش برسونم

بعد ازش قولی گرفتم و خیلی بی سر و صدا از اونجا خارج شدم.

چهره ای نورانی داشت

نوری که عبادت های چندین ساله اش رو به رخم کشید

بعد اون دیگه ندیدمش.

تا اینکه امروز خبردارشدم برای سفر به دیار باقی چشمانش رو برای همیشه به روی  این دنیای فانی بسته.

ازخداي خود براي (حاج احمد)موذن  گرانقدر شهرم طلب آمرزش و بهشت برین را خواستارم.

همچنین درگذشت ایشان را بر عموم شهر تسلیت عرض می کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 1:56 توسط Ashk| |

من...وقتی توی کلاس مکالمه زبان انگلیسی مدرس آمریکاییم ازم می پرسه:خواننده مورد علاقت کیه؟  می گم:«یاس»ولی تو می گی:این چی بود گفتی!

من...می رم ایران و پیراهنی با عکس «رویدر»می پوشم ولی تو  می گی این چیه پوشیدی!

من... می گم: زادگاه مقدسه حالا هر جا که بخواد باشه.تو می گی:دیوووونه ای.

من... می گم این فروهره٬نماد ایرانی بودنمه.تو می گی:ول کن این حرفا رو.

من... می گم هر نوع عبادتی زیباست.تو بهم پوزخند می زنی!

 

ببین...لعنتي‏ ‏من‏ ‏اينم‏ ‏نه‏ ‏يكمي‏ ‏كمتر‏ ‏نه‏ ‏يكمي‏ ‏بيشتر.

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 3:4 توسط Ashk| |

من اون شیطونم که جلو هیچ آدمی تعظیم نکرده٬رونده شد ولی توی کاری که می کنه هیچ وقت هیچ جا تردید نکرده.

 

 

امشب از خودم راضی ام

 

همین.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 1:43 توسط Ashk| |

 

متاسفانه موزیک ویدئویی از یاس و DJ Aligator در اینترنت پخش شده که این ویدئو بدون هماهنگی با یاس منتشر شد و یاس از این بابت بسیار ناراحت هست چرا که ممکنه این ویدئو در حال حاضر مسائلی رو برای یاس ایجاد کنه که چندان خوشایند نیست
از همینجا از همهٔ شما تقاضا داریم اگر به فکر پیشرفت یاس هستتید تا اطلاع ثانوی تا حدی که در توانتون هست جلوی انتشار بیشتر این ویدئو رو بگیرید و این خبر رو همه جا اعلام کنید

مطمئا این پروژهٔ با ارزش به موقع با کیفیت بالاتر منتشر خواهد شد

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 2:22 توسط Ashk| |

امروز تو مسیرم به یه جنازه بر خوردم!

یه زن خدمتکار«خدامة»سیاه پوشت اهل یکی از کشورهای فقیر آفریقا 

خودشو از طبقه هشتم یه ساختمون  پرت کرده بود پایین

ملت دورش رو حلقه کرده بودن

رفتم جلو تر...

بیچاره تموم کرده بود

چند نفری انگار که می شناختنش

می گفتن واسه یکی از واحدهای همون ساختمون کار می کرده

می گفتن چون «مریض» بوده بهش گفتن ما خدمتکار مریض نمی خوایم و باید برگردی کشورت

اونم وقتی اینو فهمیده که تو این دنیا  دیگه حتی واسه نوکری کردن هم به کار نمی یاد خودکشی رو به بازگشته کشورش ترجیح داده!

خدایا٬ ببین چقدر دنیات بی رحم شده!

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 1:48 توسط Ashk| |

چند سال پیش مسئولین محترم٬آقایی رو به شهر رویدر دعوت کردن و جشنی باشکوه را برای قدر دانی از او تدارک دیدن...

قدر دانی از زحماتش!

قدر دانی از٬ازخودگذشتگی هایش!

 ملت را فرا خواندن که به استقبالش بیاید که او معلم  پدرانتان بوده...

‌آری٬فردی قرار بود به شهر من بیاید که عنوان اولین معلم شهرم را یدک می کشید

او آمد و از خاطراتش گفت:

از سختی های راه..

از زحمات بسیار...

وهمه برایش کف زدن

حتی دانش آموزانش که بر اثر فشار زندگی حالا دیگر شکسته تر از معلمشان به  نظر می رسیدن

آنان هم به روی سن رفتند و کم وبیش از خاطرات آن دوران گفتند:

همه آقا معلم را به یاد داشتن و خاطره ای را از او تعریف می کردن...

یکی می گفت: من را کتک زده

یکی می گفت: من را دعوا کرده

یکی می گفت: گوشم روکشیده

یکی گفت: درنهایت آقا معلم برای ما خیلی زحمت کشیده...

واقعا متاسفم!!!

چه راحت واقعییت را انکار می کنیم

چه راحت خودمون رو گول می زنيم‏ ‏و

چه راحت واسه هر مزخرفی کف می زنیم‏ ‏

 

چرا !؟

 

چرا هیچکس نگفت: وقتی من صبح اول وقت درکلاس درس منتظر معلمم بودم او کجا بود!؟

چرا هیچکس نگفت: واسه ی چی ساعت درس از مدرسه خارج‏ ‏مي‏ ‏شد و تا ساعت ها سر رو کله اش پیدا نمی شد!؟كجا‏ ‏مي‏ ‏رفت‏‏ ‏و‏ ‏جه‏ ‏مي‏ ‏كرد‏!‏‏?‏

چرا هیچکس ازش نپرسد که رابطه ی او با «زورگویان آن زمان رویدر»از سر چه بود؟

برای شهرم متاسفم که اولین معلمش  چنین آموخت... و رفت.

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 1:40 توسط Ashk| |

می رم بقالی یه بطری آب بر می دارم٬می خوام حساب کنم صاحب مغازه میگه:ایرانی هستی؟

یه سر تکون می دم.

میگه:«مافی خوف»

منظورش اینه که شما نمی ترسید‏(‏شجاع‏ ‏هستيد‏)‏

بهش یه لبخند می زنم و میام بیرون

 

پ.ن:فکر کنم سخنان «آقای دکتر» تاثیرات خودشو گذاشته!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:45 توسط Ashk| |

بعد این که از رویدر اومدم اینجا سال بعدش پیش دانشگاهی بودم که رفتم به مدرسه ایرانی.            پیش انسانی با۹نفر جمعیت یه سال تحصیلی عالی وخاطره انگیز رو واسم رقم زد.اینجا که اومدم دیدم دبیرا بیشتر به شعر و شعر نویسی اهمیت می دن(نه که رویدر نبود اما اونجا یه جورایی شعر واسه بچه های کلاس مسخره بود چون هیچ کدوم از روی علاقه به ادبیات نیومده بودن واکثریت بنا به اجباراتی پا به اون رشته گذاشته بودن واین خودش باعث می شد که دبیر کلأ این مورد رو حذف کنه!)اینجا دبیر ادبیاتمون (آقای فارسی)خدا حفظش کنه با بچه ها رابطه خیلی خوبی داشت و همه هم ازش راضی بودن.یه روز از همه خواست که برا هفته بعد همه یه داستان رو به شعر در بیارن رفتم نشستم و یه داستان سر هم کردم که با(۵۴) بیت از همه شعر های موجود طولانی تر شده بود.با این که ایراداتی بهم گرفت اما منو به عنوان نفر اول به بچه ها معرفی کرد و گفت استعداد خوبی داره وباید بهش اهمیت بده وهمچنین مطالعه بیشتری داشته باشه.

بگذریم...

امروز خواستم شعری که واسش خوندم  رو بذارم تا از اون دوره یادگار بمونه.

این شعر از محیط یک دادگاه سخن میگه٬یک دادگاه خیالی که دو متهم داره٬متهم ردیف اول پسریست که درشعر با نام صاحب دل از او یاد میشه٬متهم ردیف دو (دل)پسرست.

ماجرایی ناخوشایند بینشون گذشته که هیچ یک حاضر به گردن گرفتن این اتفاق نیستن و هر کدومشون  اون رو به دیگری برچسب می زنن و در آخر بعد از این که قاضی دفاعیات هر دوشون رو می شنوه رآی دادگاه رو صادر میکنه...

*ماجرا ی دادگاه از زبان پسر(صاحب دل) شرح میشه.

  برای مشاهده شعر روی ادامه مطلب در پایین کلیک کنید...

  


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 1:37 توسط Ashk| |

Design By : nightSelect.com