دنیای بی رحم

خستم

خیلی خستم

ازدست روزگار ازدست بی معرفتی این زمونه

از بغضی که همیشه تو صدامه وفقط واسه خودم آشناست

از این نگه داشتن ها از این سنگ صبور بودن ها

 

همیشه، زندگی واسم یه سوال بزرگه

یه سوال بی جواب...

یه چرای فلسفی

 

          ؟

 

خیلی بی معرفته...، دنیا

وقتی میشینم وبه کاراش فکر میکنم می بینم

همیشه کارش ضربه زدن و شکستنه 

 و از لبخند متنفر...

 

همیشه تا کسی رو واسه تو عزیز دید ازت میگیره

اره ...

دوستدار فاصله هاست!

 

من چوب خشک نی زارها نیستم ، ولی خیلی منو شکسته

من خونه های خشتی بم نیستم، ولی خیلی زیر پاهام رو لغزونده

 

خیلی بی معرفتی...

 

اگه نبودی یکم صبر میکردی تا بغض پیشینم کهنه شه!

 

 

 

 

 

 

 

ای کاش که قوه ی عقلم می توانست عظمتت را درک کند

تصوری داشتم خیال کردم درساحل دریا

باخداقدم میزنم.دراسمان تصویری از زندگی

خود دیدم.همه جا دو ردپادیدم یکی ازان من

ودیگری جاپای خدابود.وقتی در اخرین تصویر

زندگی ام به روی شنهانگاه کردم دیدم گاهی فقط

یک ردپا میبینم.دریافتم که اینها رد سختترین

مواقع زندگی ام بود.از خداپرسیدم خدایا

فرمودی اگربه تو ایمان اورم هرگز تنهایم

نخواهی گذاشت چرا در سختترین مواقع زندگی

 ردپایی از تو نمیبینم؟چرا در ان اوقات رهایم

کردی؟فرمود فرزند عزیزم تو را دوست دارم

وهرگز تنهایت نگذاشته و نخواهم گذاشت.

اگر در سختترین اوقات فقط یک ردپا میبینی

آن ردپای من است که تو را به دوش کشیده ام!!!