من و نود

نود منو بیست ساله کرد

یه نودی که خیلی چیزا رو تحویلم داد

ولی به هر حال...

داره تموم میشه وباید تحویلش داد

توی امسال...

خیلی ها ازم زده شدن وخیلی ها هم خودم زدم قیدشون رو

توی بیست سال...

این آدما بودن که بی دلیل شکستن غرورم رو

اما٬توی امسال...

یاد گرفتم که چطوری بجنگم

حتی با نفسم

الان خوشحالم...

خوشحالم که لااقل تونستم بشکونم غرور چندتاشون رو.

به من گفته بودن ازرش هر چیزیه که کف دستو سیاه تر کنه!

ولی الان ارزش داره واسم اون چیزی که داره می رقصه کف دستم

یکم خستم...

ولی هستم پای عهدی که با نود بستم.

مرگ نسل من

سه چار سالشه

همش داره فارسی حرف می زنه!

بهش می گم:پس چرا اچمی یادت ندادن؟!

می گه: مامانم گفته اچمی زشته!

پ.ن:امثال همین مامانان که با تفسیر احمقانشون یک نسل رو نابود می کنن.

اینا رو می نویسم...

اینا رو می نویسم نه واسه اینکه نظرا بشه جلبشون

اینا رو می نویسم تا حداقل٬فردا نوه نتیجه هام بدونن چی گذشت تو مخ جدشون

یه نصیحت هم دارم واسه نسل بعدشون...

گذشته رو من می دم بهت صاف نشون

تو حواست به آینده باشه ٬قبل اینکه بیفته دست مرده شور.